








در ستایش دیگری مهرداد پارسا شوند
هر قسط با تربپی:
۴ قسط ماهانه. بدون سود، چک و ضامن.
«به نظرم کریستوا بیش از آنچه تصور میشود سرآمد زمانهٔ خود بود. متن او دربارهٔ «زمان زنان» به سال ۱۹۷۹ اغلب صریحترین متن وی دربارهٔ فمینیسم تلقی میشود؛ در این جستار او تروریستهای زنِ دههٔ هفتادِ اروپا و از آن جمله اولریکه ماینهوف و گودرون انسلین را محصول نظام سرکوبگرِ مردسالاری میداند. بنابراین، به عقیدهٔ کریستوا مشکل فمینیسم اروپایی این است که خودِ ایدهٔ مادرانگیِ آن برساختهٔ نظام مردسالاری است. گمان میکنم نوشتههای بعدی او مانند Stabat Mater و نیز زندگینامههایی که دربارهٔ هانا آرنت و ملانی کلاین نوشته است، هشیارانه میکوشند به فرمی از فمینیسم بپردازند که از دامهای استدلال تروریستی اجتناب میکند و با ایدهها و تجویزهای مردسالاری در مورد هویت زنانه همراه نمیشود. «اخلاق کژآیین» نمونهای از این گرایش است؛ این رویکرد از نوعی موضع زنانه درباب بیگانگی حکایت دارد که یکسره مولد و زاینده است: چیزی که به واسطهٔ سنت و فرهنگی زنانه شکل میگیرد. تحلیل کریستوا از «زادینگی» در بحث آرنت نیز توان مشابهی دارد. فمینیسمِ کریستوا بیشتر معطوف به مفاهیمی با دلالتهای فرهنگی و فلسفی است و میکوشد نسبت به دامهای نهفته در مسیر بازنمایی «زنانگی» هشیار باشد. او علاقهٔ چندانی به مطالعات میانرشتهای، نظریهٔ کوئیر و یا نظریهٔ پسااستعماری ندارد. گمان میکنم این بیمیلی، به تاریخ بس طولانیِ پرهیز از سیاست هویتی مربوط میشود. او در سال ۱۹۷۹ به این معضل، یعنی خطر اعتماد کردن به مفاهیمِ حاضر و آمادهٔ هویتی و یا ایدههایی دربارهٔ بازنمایی اشاره کرده بود. به نظرم بعد از همهٔ این سالها او هنوز به راهبرد واسازانهٔ خویش باور دارد و تأکید او کاملاً عامدانه است. اما بد نبود اگر اندیشههایش را در این باره روزآمد میکرد و مورد بازبینی قرار میداد. برایم جالب است که ببینم او چگونه فمینیسم خود را به مباحث امروزیِ نظریهٔ جنسیت پیوند میزند.
اشاره کردید که در تفکر کریستوا امر سیاسی به واسطهٔ حضور منفیت تحقق مییابد. او مفهوم منفیت را ذیل بُعد نشانهایِ سوژهٔ سخنگو، زبان شاعرانه و فرآیند دلالتی جای میدهد و آن را از نفیمتمایز میکند. مهم است که بدانیم موتور محرکهٔ ایدهٔ گسست چگونه عمل میکند. کریستوا با این تمایز چگونه از برداشت هگلی و فرویدی از منفیت فاصله میگیرد؟
نظریهٔ «نفیِ» هگلی به طرق مختلف در فلسفهٔ فرانسوی به کار رفته است. همهٔ فلاسفه از سارتر گرفته تا دوبووار و لکان قرائتی از هگل به دست دادهاند. در این میان، کریستوا نیز برداشت خاص خودش را دارد. هگل مفهوم نفی را برای توضیح ایدهٔ خود-آگاهی مطرح میکند: «خود» یا «نفس» از طریق مفاهیم° ماده را نفی میکند. منفیت اما گام دوم این دیالکتیک است و زمانی اتفاق میافتد که سوژهٔ «آگاهی» از خصلت نمادین چیزها و در نتیجه از فرآیند نفی مطلع گردد. در اینجا، سوژهٔ آگاهی خود را در مقام موجودی آزاد مییابد که توانِ شکل دادن به مفاهیم را دارد. آنچه کریستوا از هگل میگیرد این است که سوژهٔ منفیت هرگز «پایان نمیگیرد» و به انتهای مسیر نمیرسد؛ این سوژه سوژهای-در-فرآیند است که همواره میکوشد بر خود تسلط یابد. اما در حالی که سوژهٔ هگلی یک سوژهٔ مفهومی است، سوژهٔ کریستوا در درجهٔ اول وجودی جسمانی دارد.







